۱۳۹۹ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

آواز کشتگان

 



با سليمان و ماهنى رفته بودند ديدن ارگ تبريز. از ارگ بالا رفتند. دو ماه بعد از جريان جن‌زدگى ماهنى بود. تمام پله‌هاى ارگ را بالا رفتند و آن بالا ايستادند. سليمان، ماهنى و او. غرق تماشاى كوه‌هاى اطراف شهر و خانه‌هاى شهر شدند و سعى كردند از آن بالا خانه‌هاى خود را پيدا كنند. و بعد محمود از آن بالا، محو تماشاى كوه سهند شد. هرگز سهند را به آن عظمت نديده بود. سليمان و ماهنى پشت سر او بودند. محمود به سليمان گفت: «سهند خيلى قشنگ است، نه؟» سليمان آمد كنار او ايستاد. ماهنى نيامد. محمود برگشت. گفت : «ماهنى! ماهنى!» و ديد ماهنى نيست. طورى كه انگار از اول هم ماهنى نبود. دويد به طرف جايى كه ماهنى قبلا ايستاده بود. نبود. خم شد. نگاه كرد به پايين، ماهنى داشت با سرعت تمام پايين مى‌رفت. با سليمان شروع كردند به پايين رفتن از پله‌ها. كوركورانه، ديوانه‌وار، آنقدر ديوانه‌وار كه نزديك بود خودشان هم به پايين پرت شوند. وقتى كه به پايين رسيدند، بدن ماهنى مثل بدن آهويى بود كه از صخره به اعماق دره‌اى سنگلاخى افتاده باشد.

۱۳۹۹ اسفند ۴, دوشنبه

تا ابد آبان

 

باور نمی‌کنم یک سال گذشته باشد. احساس می‌کنم ظرف این یک سال به اندازه‌ی تمام عمرم، ذهنم، حافظه‌ام،‌عاطفه‌ام و توانم فرسوده شده و از بین رفته است.

روزها به تاریکی می‌گذرد و شب‌ها به تلخی. از همه‌ی آدم‌های جهان دورم.

 

1/8/99 - اصفهان

۱۳۹۶ مرداد ۹, دوشنبه

بی تاریخ

خاب دیدم. اصفاهان بودم. چارراه ِداریوش را با چند نفر نابلد می‌رفتیم سمت بالا از برج. رسیده بودیم سمت منازل. زیاد بودیم. حرف می‌زدیم. شب تاریک و خلوت بود. ساکت بود و زنده و هرچه اطراف را نگاه می‌کردم دنباله داشت انگار. داشتیم تووی سایه‌ها می‌خندیدیم که یکهو صدای سوت آمد. بلند و جیغ‌وار و وحشتناک. من دیدم. روشنای ترسناکش را تووی آسمان دیدم. و بعد نور خورد به زمین. نزدیک خورد و بعد موج لرزید روی زمین و نزدیک شد و از تنم بالا آمد. حالا که این‌ها را می‌نویسم از وحشتش اشک تووی چشمم نشسته و بدنم کوفته‌ست. از وحشت صدایش که وقتی می‌آید انگار زمین زیر پایت جا خالی می‌کند و معلق می‌زند و بعد جمجمه و تمام استخان‌ها ترک برمی‌دارند. مانده بودیم گیج و وحشت زده که چه‌کار کنیم. هیچ‌وقت آنقدر نترسیده بودم. هرکس سمتی می‌رفت با گریه. تووی چشم من هم می‌لرزید و تمام تنم کوفته بود و درد می‌کرد. خاستم کاری بکنم فلج بودم. فلج بودم تا که دوباره صفیر ترسناکش از آسمان پایین آمد و مثل صیحه‌ی حیوانی ترسناک، نزدیک شد. همه‌چیز روشن و واضح بود. فکر کردم حکمن قلبم خاهد ایستاد. دیگر هیچ‌کس همراهم نبود و میان ساختمان‌های خالی و متروکه مانده بودم. میان منازل، که ساختمان‌هایی شده بودند بی در و پنجره، توو پر، به ابعاد بزرگ و سیمانی. تنها صدای شیون و گریه‌ی آدم‌ها از پشت دیوارهای اطراف می‌آمد و هی ترس شعله می‌کشید. سوت از بالا داشت می‌آمد. دویدم سمت یک جوب و دراز کشیدم لایش. صدا نزدیکتر شد. اشکم می‌جوشید از ترس آن ضربه که استخان‌ها را انگار به ثانیه‌ای خرد می‌کرد. به پشت خابیده بودم تووی جوب و داشتم می‌لرزیدم به وحشت ِآن صدا که تووی گوش می‌ترکید و موج ضربه و ارتعاش بدن را در هم می‌شکست. جیغ آمد نزدیکتر. می‌لرزیدم. آمد بالای سرم پایین. دیدمش. چشم باز کردم. تمام شده بود.
هوا ابر گرفته بود. جایی در فاصله، صدای آرام هواپیمایی می‌شکافت دل ابرها را.


پی‌نوشت: چند ماه پیش این را که می‌نوشتم، که تبریز بودم، که آنقدر ترسناک بود که همان‌وقت که بیدار شدم رفتم پی کاغذ، هنوز این جنگ لعنتی و آن‌چه که مشخصن این مرتبه گذشت با ملت فلسطین شروع نشده بود؛ که سال‌هاست می‌گذرد اما هیچ‌گاه اینطور "مد" نبوده. راستش تووی این مدت ننوشتمش اینجا که از این موج غریب مصرفِ مرگ انسان‌ها دور بمانم، اگرچه هستند کسانی که همین‌جا هم سودای مبارزه دارند و من خوب می‌دانم‌شان. اما همه می‌دانیم که حقیقت جایی بیرون از اینجا و میان خیابان‌هاست. جایی که هنوز و هرروز آدم‌ها می‌میرند، کارگرها کتک می‌خورند، سیاسی‌ها سلاخی می‌شوند، گلستان تووی آتش می‌سوزد و ما هنوز تووی جمع‌های اسنوبی همدیگر را لیس و تف می‌زنیم. باری، حالا که به لطف بلاهتِ موج‌های دیگری نظیر آیس‌ باکت و کوفت و زهرمار ، فلسطین و سوریه و کوردها از "مد" افتاده‌اند، بنویسم که این خاب غریب را که می‌نوشتم؛ که می‌دیدم و می‌نوشتم، بی‌خبر از اینکه چند هفته بعد قتل‌عام خاهند شد، یادم به مردم فلسطین افتاده بود. کودکان سوریه. گذشته‌ی بوسنی. تمام آدم‌هایی که هرروز تووی عراق می‌میرند و حالیا دجله و فرات هم برای شستن خون‌شان کفاف نخواهد داد. یاد قبل‌ترهای خودمان. که آن‌همه که شبیهِ حقیقت بر من واقع شد آن خاب، شاید چیزی از ترس‌های بمباران‌ها با تکه‌ای از تن مادر جوف روحم شده باشد. یا با همه‌ی خردسالی آن صفیر ترسناک هنوز تووی گوشم مانده باشد. جنگ وحشتناک است. و این که می‌گویم را تنها آنانی که چهره به چهره، با روحی برهنه، وحشت را دیده باشند و خوب شناخته باشندش می‌فهمند. جنگ وحشتناک است. جنگ وحشتناک است. جنگ وحشت است؛ وحشت است و ما قربانیان همیشه‌ی جنگیم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

Cause I have done it all before

جور فروردین نگر چون برمیارد ناز و نرگس از زمین مرده، از گِل
خِلط یاد و آرزو چون می کند با مورمور ریشه ی لُس،
ریشه ی افسرده زیر نم نم نیسان.
زمستان گرم مان می داشت، قوت لایموت ساقه در آوند خشک نیمه جان و گوش تا گوش ِزمین برف فراموشی
و تابستان که غافلگیر می بارید روی ترکمن صحرا
چه رگباری، و ما در اوبه می ماندیم، دستاغوش.
و چون وا می گرفت و گوش تا گوش هوا خندان،
ساعتی گپ در کنار دشت ِگرگان، پای چای نیمه گس در استکان های کمر باریک،
تمام عیش عالم بود...
"یک کنارم سنبل آوردی همین یک سال پیش.
آشنا و دوست می گفتند: سنبل خانمم."
-         تا مگر روزی که بیگاهان، کنارت پر ترک، زلفت دو نم، از سنبلستان باز می گشتیم و من پاک از زبان رفته. نمی دیدم چه می بینم. نه می شد زنده ام خواندن، نه این که مرده ام؛ با ذهن خالی، مات نور و محو خاموشی – صمیم نور و آغوشی.
"تا افق، خالی ست دریا سوت و کور."
شهر مجازی
در مِهِ عنابی ِصبحی زمستانی.
روی پل ِخواجو روان جمعیتی بی همهمه:
باور نمی کردم اجل ناکار کرده ست اینهمه.
منفعل سر هرکسی در پیش داشت.
چشم هرکس پیش پای خویش داشت.
بر میامد از کسی گاهی
آه ِکوتاهی.
از سرازیری به سربالایی افتادند،
از چپای چارباغ آنگاه
تا خیابان نظر پویان؛
تا ساعت وانک
وارفته زد پنج،
زد هشت و نه بانگ،آخری کشدار،کشدار.
پس چشمم افتاد و یکی دیدم به چشمم آشنا، آن هم ببین(کار خدا را)کی، کجا،کِی!
فریاد کردم: شربت-اوغلی هِی!
آقا کجا، این جا کجا! یاد داری عهد ِکسرا سدّ دریای عدن کردیم با جنگ و جهاز و تیر و زنجیر و کمرسنگ از میان ِآن دوتا کوه؟
"آن هزه چیست؟ هزّه ی چی؟"
باد، زیر در.
"دیگر صدای چیست؟
دارد چه می کند این باد؟"
هیچ، هیچ.

(الیوت/الاهی)


https://www.youtube.com/watch?v=6DU6lDPs-AQ

۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

رستاخیز



هنگامی که در پاریس، در روزی که حالم خیلی بد بود، سوان به من گفت «باید به جزایر دل‌انگیز اقیانوسیه بروید، خواهید دید که دیگر برنمی‌گردید.» دلم می‌خواست در پاسخش بگویم: «در آن صورت دیگر دخترتان را نمی‌بینم، با چیزها و آدم‌هایی زندگی می‌کنم که او هرگز آن‌ها را ندیده.» اما عقلم به من می‌گفت: «چه فرقی می‌کند؟ چون بر خود تو که اثر ندارد. وقتی آقای سوان می‌گوید که برنمی‌گردی، منظورش این است که دلت نمی‌خواهد برگردی، و چون دلت این را نمی‌خواهد،‌ معنی‌اش این است که دلت نمی‌خواهد برگردی، و چون دلت این را نمی‌خواهد، معنی‌اش این است که آنجا خوشی.» زیرا عقل من می‌دانست که عادت ــ عادتی که دست‌به کار می‌شد تا چنان کند که من از آن اتاق غریبه خوشم بیاید، و جای آینه و رنگ پرده را عوض می‌کرد،‌ و ساعت دیواری را می‌ایستاند ــ همچنین کاری می‌کند که یارانی را که در آغاز از آنان خوشمان نیامده بود برایمان عزیز شوند، به چهره‌ها شکل دیگری می‌دهد، طنین صدایی را خوشایند می‌کند، و به دل‌ها میل‌های دیگری می‌نشاند. درست است که دوستی چیزها و آدم‌های تازه بر تار و پود فراموشی چیزها و آدم‌های گذشته بافته می‌شود؛ اما از همین رو عقل من چنین می‌اندیشید که می‌توانم بی هیچ هراسی زندگی آینده‌ای را در نظر آورم که در آن، برای همیشه از کسانی جدا خواهم شد و از یادشان نیز خواهم برد، و برای تسکین دلم فراموشی‌ای را به او وعده می‌داد که، برعکس، بر بینایی و نومیدی‌اش دامن می‌زد. نه این که دل هم، پس از آن که جدایی کامل شد، اثر آرام‌بخش عادت را حس نکند؛ می‌کند اما تا آن زمان همچنان رنج می‌کشد. و ترس از آینده‌ای که در آن بی‌نصیب می‌شویم از دیدار و گفتگوی کسانی که اکنون دوست می‌داریم و امروز مایه‌ی عزیزترین شادمانی‌اند، این ترس نه تنها فرونمی‌نشیند که بالا می‌گیرد اگر بیندیشیم که بر درد چنین محرومیتی آن‌چیزی افزوده می‌شود که اکنون از آن هم دردناک‌تر می‌نماید: این که دیگر برایمان دردی نداشته باشد، بی‌اهمیت شده باشد، چون آنگاه من ما دگرگون شده است: نه تنها دیگر از جاذبه‌ی پدر و مادر، معشوقه، دوستان، در پیرامونمان خبری نیست، بلکه مهرمان به آنان ــ که اکنون بخش بزرگی از دل ماست ــ چنان از دل ریشه کن می‌شود که زندگی جدا از آنان می‌تواند ما را خوش آید، حال آن که امروز از فکرش هم وحشت می‌کنیم؛ و این به معنی مرگ واقعی خود ماست، مرگی گرچه با رستاخیزی در پی، اما رستاخیز من دیگری که بخش‌های من گذشته‌ی محکوم به مرگ نمی‌تواند به عشق ِآن راه یابد.  

در جستجو
کتاب دوم (در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا)
ص 313

.

صبح ِخرداد نود و چار
تنکابن

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

مانداب


اما از آنجا که حافظه‌ام، با هر سلیقه‌ای که ممکن بود در تهیه‌ی این گراورهای کوچک به کار برده باشد، نتوانسته بود آنچه را از دیرباز از دست داده بودم، حسی را که وا می‌داردمان یک چیز را نه یک نمایش بلکه وجودی بی‌همانند بدانیم، در آن‌ها بگنجاند،‌هیچکدام از آن‌ها نمی‌تواند چون خاطره‌ی چشم‌انداز ناقوسخانه‌ی کومبره در کوچه‌های پشت کلیسا بخش ژرفی از زندگی مرا وابسته به خود کند. در هر هنگامی که می‌دیدی‌اش، چه در ساعت پنج که برای برداشتن نامه‌ها به اداره‌ی پست نزدیک خانه می‌رفتی و از طرف چپت، نوک پیکره‌ی تنهایش یکباره از بالای بام ساختمان‌ها به چشم می‌زد؛ یا برعکس اگر می‌خواستی سری به احوال‌پرسی به خانم سازرا بزنی، و با نگاهت آن خطی را که پس از گذر نمای دیگرش کوتاه می‌شد دنبال می‌کردی و می‌دانستی که باید به دومین کوچه‌ی بعد از ناقوسخانه بپیچی؛ یا هنگامی که، دور تَرَک، در راه ایستگاه، آن را کج می‌دیدی و در نیمرخش خط‌ها و سطح‌های تازه‌ای پیدا می‌شد، چون جسمی که در لحظه‌ای ناشناخته از چرخشش، غافلگیرانه به چشم بیاید؛ یا از کناره‌ی ویوون، از جایی که محرابخانه‌اش به خاطر پرسپکتیو برجسته و برآمده به نظر می‌آمد و چنین می‌نمود که برجستگی ماهیچه‌وارش حاصل کوشش ناقوسخانه باشد که می‌خواهد پیکانش را به قلب آسمان پرتاب کند؛ در هر حال، همیشه باید به او رو می‌کردی، همیشه او بود که بر همه چیز چیره بود، از بلندای نامنتظرش بر خانه‌ها فرمان می‌راند، در برابرم حالت انگشت افراشته‌ای از خداوند را داشت که خود در میان توده‌ی آدمیان پنهان باشد بی‌آن که نتوانم از بقیه بازش بشناسم. و همین امروز هم، اگر در یک شهر بزرگ یا در محله‌ای در پاریس که خوب نمی‌شناسم رهگذری که راه را از او پرسیده‌ام، به نشانه‌ی راهنما برج بیمارستانی را در دوردست‌ها نشانم بدهد، و یا ناقوسخانه‌ی صومعه‌ای را که عرقچین اسقفانه‌اش در نبش خیابانی افراشته است که باید به آن بپیچم، اگر حافظه‌ام اندک شباهت گنگی میان آن و چهره‌ی عزیز از دست رفته‌ام بیابد، رهگذر که برمی‌گردد تا ببیند مبادا راه را گم کنم، شاید در شگفت شود از دیدنم که بی‌خبر از راهی که باید می‌رفتم یا کاری که می‌بایست می‌کردم آنجا، در برابر برج ساعت‌ها و ساعت‌ها، بی‌حرکت، ایستاده‌ام و می‌کوشم به یاد بیاورم، و در درونم زمین‌هایی را حس می‌کنم که از زیر مانداب فراموشی بیرون کشیده‌ام و خشک و دوباره آباد می‌شوند؛ بدون شک آنگاه، و با دلشوره‌ای بیشتر از اندکی پیشتر که از او نشانی پرسیده بودم، هنوز راهم را جستجو می‌کنم، به کوچه‌ای می‌پیچم...اما...در قلبم...

در جستجوی زمان ِازدست رفته
طرف خانه‌ی سوان
.


Canon AT - 1 :: 50 mm FD :: Konica c100
زمستان نود و دو
خیابان "نشاط"
اصفاهان
.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه



تمام راه به چرا‌غ‌هایی که در فاصله‌های تاریک کنار جاده بود نگاه می‌کردم و با خود فکر می‌کردم شاید اینهمه چراغ که در آن دوردست‌ها هستند تنها چراغ هستند و وقتی که تو بروی و نزدیکشان شوی خواهی دید که نه خبر از خانه‌ای هست و نه آبادجایی در کار است. تنها چراغ‌هایی آویخته از سقف شب و معلق. بعد اطرافشان می‌گردی و دنبال رشته‌ای ناپیدا که تا تاریکی آسمان رفته نگاه می‌کنی. حالا که این‌ها را می‌نویسم همه‌ی مسافران به خاب رفته‌اند و من فکر می‌کنم که در سه روز اخیر روی هم شش هفت ساعت بیشتر نخابیده‌ام. آن بالا تووی آسمان تاریک ِبیابان شلاق ماه می‌چرخد. کمی پیش داشت فیلم تو و من پخش می‌شد. اندازه‌ای که برای همچو فیلمی از ابتذال متصور بودم کوتاه افتاده بود و آنچه می‌گذشت تووی فیلم بیش از آنکه خنده‌دار باشد یا مسخره یا هر چه، ترسناک بود. من نشسته بودم اینجا روی صندلی‌ام و از لای پلک‌هام نگاه می‌کردم که چطور مسافران همه یکصدا به آن صحنه‌ها می‌خندیدند و من به دهان‌هایشان نگاه می‌کردم و به صدایشان گوش می‌دادم و می‌ترسیدم خیلی. تنها مرهمی که بود راننده بود که آرام و بی‌صدا چشم دوخته بود به صفحه‌ی بزرگ مقابلش که هر به گاهی نورهای گردی کشیده می‌شد توویش و من آرام نگاه به آرامش راننده می‌کردم و کاری که انجام می‌داد. همین. این که یک فرمان بزرگ را تووی دستش نگاه داشته بود و چشم دوخته بود به روبرو به گونه‌ای که انگار خاسته باشد کاری بکند و بعد فراموش،‌ ماتش برده باشد به روبرو. گوشی‌ها را گذاشتم تووی گوشم. دکمه را زدم: دیل کوپر. چراغ‌ها دور رفتند. شلاق ماه کشیده شد روی تن بیابان. چشم‌هام به زحمت باز می‌ماند. بسته باشد که چه وقتی خابی نمی‌آید. به قول فئوی قدیمی لعنت به این خابی که می‌آید و نمی‌برد. خاطرم هست آن سال‌ها در خانه‌ی پدری که تمام دیوارهای اتاق را سرتاسر نت و یادداشت پر کرده بودم این را هم بالای سر تختم چسبانده بودم روی یک کاغذ کوچک. چند سال است که شب‌زنده‌ام. ده سال یا بیشتر؟ خاطرم نیست. دلم برای فئو تنگ می‌شود. برای سمانه،‌ زمستان هشتاد و هشت، بازارچه‌ی پارک لاله. ماه می سوزد آن بالا. از قزوین عبور خاهیم کرد. نوشته بودم روزی که نزدیکی قزوین باغ‌های ترسناکی هست. باید حکمن خاب باشم هنگامی که از آن راه‌ها می‌گذریم. به چراغ‌ها نگاه می‌کنم و زیر سقف کوتاه شب که از مجال ِبین دو ابر شلاق ماه کشیده می‌شود به تن تاریک بیابان. می‌خاهم چشم‌هایم را ببندم و چیزی ننویسم، نبینم. ضربه‌ها به تنم می‌نشیند . دیل کوپر: شلاقی از نور و صدا. پوستم شکافته می‌شود. شیره‌ی گرم خاب زیر پوستم می‌دود. دیدم چراغ‌ها دورتر خاهند رفت. دیدم خاب نخاهد آمد. دیدم مسافران چشم بسته و بی‌وزن و معلق،‌ آرام از روی صندلی‌ها تووی فضا شناور می‌شوند. گیر می‌کنند بعضی تووی سقف با لبخند محوی از خاب به صورتشان. راننده به نورها نگاه می‌کند. تووی تاریکی کنار جاده می‌بینم شعله‌ها را. به قزوین نزدیک می‌شویم. می‌بینم تن را که خطی از بخار می‌پیچد سوی آن ماه سرد ِبهار. می‌بینم شعله‌ها را و هاویه را. چشم‌هام را می‌بندم. 
شهر ِدیگری در راه است
.


از یاد-داشت‌ها
نیمه‌شب ِنوزده فروردین نود و سه
جاده‌ی اصفهان- تبریز


پی نوشت :
بله. و تنها هر آنکه تمام این بیست و یک دقیقه و سی و سه ثانیه رو تا پایان گوش کنه متوجه خاهد شد که بله، بله.
http://www.youtube.com/watch?v=tgntQsH-C7Q

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

بیلیرسَن ناوار؟


دو ساعت تمام است که کوچه‌ها را خیابان‌ها را با دوچرخه می‌گردم؛ بی‌هدف، بی‌آن که بدانم چرا. حالا هم که به خانه برگشتم و پیش پنجره نشستم،‌کم مانده بود که گریه کنم. به خود گفتم: صمد نخواهیم گریست! چشم‌هایم از آب خالی شدند. محله‌ی ارمنی‌ها را گشتم. به قصد، راهم را طول می‌دادم که زیاد در بیرون باشم، بی‌هدف بودم. شاید هم زیاد بی‌هدف نبودم. شاید چیزی می‌جستم و نمی‌یافتم. چه چیزی؟ شاید دنبال زنی، دختری، همدمی می‌گشتم. شاید. از جلو دختران و زنان ارمنی که با پسرانشان و مردهایشان صحبت می‌کردند، می‌گذشتم و دزدکی به صورت دختران نگاه می‌کردم و پیش خودم می‌گفتم و به‌خود تلقین می‌کردم که جلب توجه آن‌ها را می‌کنم و آن‌ها حتماً از سبیل‌های من تعجب می‌کنند و شاید هم آرزوی همدمی مرا می‌کنند. چقدر احمقانه. من احساس خودم را به آن‌ها نسبت می‌دادم. من پیش خودم شرمم می‌آمد، یعنی بد می‌دانستم که آدم برود، قصد کند که در محله‌ی ارمنی‌ها پرسه بزند.یوسف عزیز دیگر بیش از این نوشتن فایده ندارد. باز هم از تو خواهش می‌کنم که مرا ببخشی که از خودم دم زدم. به تو می‌گویم یوسف که جلوم نشسته‌ای و داری می‌خندی دست‌هایت را [به‌هم] می‌مالی و زود زود می‌گویی: صمد آقا اصلاً...صمد آقا اصلاً...صمد آقا بیلیرسَن ناوار؟» یوسفم بگو چه چیز هست. بگو داداش.



دوست تو صمد
٤٢/٣/١٠
تبریز



نامه‌های صمد بهرنگی/اسد بهرنگی/ امیرکبیر1357

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

یک نامه

به خواهرم سولماز، گل ِهمیشه

و خوش‌آمد ِدوسالگی "آبان"م



خواهر عزیزم

چند روزی‌ست که حس می‌کنم روی این کوه‌های روبرو به پنجره‌ی اتاقم یک چیزهایی تکان می‌خورد. چیزهایی که هیچ کیفیتی از حیات درشان نیست. وقتی ریز می‌شوم و دقت می‌کنم فکر می‌کنم شاید خودم باشم و از این خیال‌پردازی ها که خوب می‌دانی. کارم این شب‌ها شده همین. می‌نشینم تا نور صبح و بعد که هیبت تاریک کوه‌ها تووی فلق شکل می‌گیرد، نقطه‌ها هم بالا می‌روند از فکرهای من. همان نقطه‌ها که همیشه تووی چشم هست و گاهی از کنار نگاه آدم عبور می‌کند و تو تا میایی نگاهشان کنی فرار می‌کنند و باری، فقط به اشک محو می‌شوند. خواهرم! خدا می‌داند چقدر تووی این دوماه دلتنگ تو و دخترت آبان شده‌ام. آبان. پاره‌ی تنم که حتا نتوانستم برای تولدش پیش‌تان باشم و حتا توان ندارم که برایش هدیه بخرم. خواهرم! خواهرم! هروقت این کلمه را می‌نویسم یا در حقیقت به آن فکر می‌کنم، یاد آن ظهرهای گرم تابستان می‌افتم که بابا نمی‌گذاشت برویم پایین بازی کنیم و ما تمام ظهر تا بیداری عصر و اهل خانه، با سرنگ از پنجره‌ی انباری به برگ‌های درخت‌ها و جیرجیرک‌ها آب می‌پاشیدیم و من چقدر دلم می‌خواست یکی از آن انگشتر‌های آبپاش داشته باشم که علی داشت و به تو آب بپاشم و تو بخندی غش غش.
دیشب ریش و سبیلم را تراشیدم. یعنی دوستی اینجا بود و او گفت و من که می‌دانی تصمیم ندارم هیچوقت. بلد نیستم یعنی. نمی‌فهمیدم دست اوست یا خودم. همین که می‌تراشیدم از خود تازه‌ام می‌ترسیدم تووی آینه. فهمیدن نمی‌توانستم که دست اوست یا خودم. او گفته بود بتراش یا اصلن خودم بنا کرده بودم به نگاه کردن تووی آینه. راستش تووی این لحظه اصلن خاطرم نیست که آن دیگری بود به حقیقت یا همه‌ش موهومات مدام ذهنم است. دستش را گرفتم و موهای سیاه ریخت تووی دستشویی. کودک شده‌ام دوباره. چشم‌هام بیرون زده. لب‌هام را داشتم کم کم فراموش می‌کردم. خلاصه غریبه‌ای هستم حالا تووی آینه‌های خانه و هروقت می‌روم بشاشم موجبات خنده‌ی خودم می‌شوم. باری؛ نمی‌دانم برای چه می‌نویسم این‌ها را. راستش گفتم برایت بنویسم که هم خودم آرام شوم و هم تو چیزی برای خاندن از من داشته باشی. سولماز! سولی جانم! بر من ببخش این غیاب را؛ اینهمه دوری از تو و آن عزیز کوچک را، که هرچه هست و هرچه که دارد اتفاق می‌افتد، تکلیف من در مقابلش تنها ندانستن است. این روزمرگی و علافی. بیکاری به تمامی معنا. این عصرها چپاندن هدفون تووی گوش و دوختن خیابان‌ها به اشک. این آمدن و تنها نشستن و لاس زدن با این غم تاریخی. این غم ِهمیشه. و بعد خاب. خاب آخ خاب. کاش می‌دانستی چه مفهوم دور غریبی می‌شود تووی تنهایی این خاب. آخریش همی امروز بود. ظهر که بیدار شدم و نشستم، دیدم هوا دوباره بغل ابرهاست. و کوه‌ها دوباره آنجا بودند و آن نقطه‌ها. یک هفته‌ای می‌شود که هوای تبریز بارانی‌ست. دیشب رعد و برق می‌زد و من می‌خندیدم از ترس. باری ظهر را می‌گفتم. یک تکه کیک گذاشتم تووی دهانم و سیگار کشیدم. بعد دیدم هنوز خاب هست و این برای من که تو می‌دانی خاب چقدر دوری می‌کند از چشم‌هام، موهبتی بود. رفتم و دراز کشیدم. راستش را هم بخاهی بهانه بود که دلشوره‌ی ‌دم غروب را نبینم. اما خابیدم. بعد تووی تاریکی بود که چشم باز کردم. تا چشم باز کردم سایه‌ای از دم در اتاق سُر خورد. فک کردم کسی تووی خانه هست. نام تمام دوستانی را که ممکن بود تووی خانه باشند خواستم. خاستمشان که صدا بزنم اما هیچ‌کس تووی ذهنم نبود. بعد ترسیدم. تو که غریبه نیستی. بعد ِدور زمانی، خیلی ترسیدم. پس هیچ نگفتم و سکوت کردم. سایه دوباره آمد و تووی درگاه اتاق ایستاد. آمد داخل و من دیدم که تمثال زنی را دارد. خم شد و روی دو زانو نشست و صورتش را آورد نزدیک. تووی تاریکی خطوط چهره‌اش خوانا نبود. بعد هم بلند شد و زود رفت. با خودم گفتم حتمن کابوسی از همیشه است. ولی وقتی چشم چرخاندم و دیدم بیدارم انگار و اتاق با آرایش همیشگی‌ش اطرافم است، دوباره ترسیدم. خواستم صدا بزنم. تووی آن لحظه تنها اسمی که به ذهنم رسید اسم خاله‌مان بود. خاله ففی که گاهی سری می‌زند اینجا. خواستم صدا بزنم که دیدم زبانم نمی‌چرخد به هر کوششی. صدام از ته گلو مث خر خر حیوانی در میامد. یک لحظه مثل همه‌ی کودکی‌هام گفتم حتمن سُم از پاهایم شاخه کرده و حیوان شده‌ام. یا مثل گرگور کافکا و از این قبیل چرندیات. تنم خشکیده بود. زور می‌زدم که صدا بزنم خاله. خاله ففی. اما نمی‌شد. سایه رفته بود و من داشتم خر خر می‌کردم فقط.  دیدم بیهوده است دوباره ساکت شدم و آرام نگاه کردم. سایه دوباره آمد. آمد دوباره ایستاد بالای سرم کنار تخت. چهره‌اش را نمی‌شناختم. امام دیدم حوله‌یی تووی دستش گرفته و دارد دست‌هاش را انگار که وضو ساخته باشد، پاک می‌کند. دست‌هاش پیر و چروک بود و بعد که خط فرسوده‌ی دست‌هاش را از روی ساعد تا بالاتر پی گرفتم، دیدم پیرمرد طاس و لاغری است با یک زیر پیراهنی سفید و پیژامه. نمی‌دانم چرا اما نترسیدم اصلن. این را هم نمی‌دانم چرا اما به خودم قبولاندم که آن قبلی هم خاله ففی بود و قصه‌ قصه‌ی مارالان و قبرستان گردی این روزها و نوشته‌ی چند روز پیش‌ام است. کمی آرام شده بودم و مادر را برای خودم یک جای این ترس گذاشتم. مثل همیشه که هروقت ترسیده‌ام به جای خدا و هر مهملی، به مادر فکر کردم.  پیرمرد نگاهم می‌کرد. حفره‌ی چشم‌هاش خالی بود انگار و تاریکی اطراف را می‌مکید داخل. چند لحظه‌ای همانطور ایستاد و بعد پشتش را کرد و حوله به دست محو شد. من از این محو شدنش دوباره ترسم جوشید و تووی گلو خر خر شد. خواستم دوباره خاله را صدا بزنم که تنش همیشه بویی از مادر داشت و من بعد اینهمه سال و این سن خرم، هنوز هم حیرانی ِآن آرامشم. چند لحظه‌ای زور زدم و دیدم فایده ندارد. بعد آرام شدم و فهمیدم که از همان همیشگی‌هاست. بختک که می‌افتد و فراری نیست ازش. چشم‌هام را روی هم فشار دادم و لحظه‌ای بعد با داد پریدم از جا. راستش آنهمه وجشتی که بود تووی آن لحظه فقط به زبانم می‌آمد که بگویم وای! بلند می‌گفتم وای و خود از صدای خودم بغضم می‌شد. زود تکمه‌ی گوشی را زدم که کمی نور رسانده باشم به اطرافم. بعد زدم روی پلیر و مرثیه‌یی شروع کرد به خواندن. نشستم لب تخت و دست کشیدم به صورتم. بلند شدم و از میان تاریکی خانه رفتم سمت اتاق. پشت پنجره سرما چسبیده بود روی شیشه. پرده‌ها را زدم کنار. نگاه کردم دنبال نقطه‌ها. خط کوه‌ها تووی تاریکی افق محو شده بود.

ببخشی. ببخشی عزیز ِدور. از همینجا به دلتنگی آغوش می‌کِشمت.
لب‌های آبان را و روی موهای مادر را برایم ببوس.
برادر بی‌معرفت تو
کسرا
.

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

مغازه‌ی سیگارفروشی چون گل سرخی صحرا را معطر می‌ساخت
بعدازظهر، دیروزهایش را پایه گذاشته بود
مردان مشترکن گذشته‌ای خیالی را به خود نسبت دادند
تنها یک چیز کم بود ــ
خیابان طرف دومی نداشت
.


بنیان‌گذاری اساطیری بوئنوس آیروس/بورخس/میرعلائی

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

سوخته. فندق ِسوخته.

رادیو را به گوشم می‌چسبانم تا بهتر بشنوم. یک نفر تووی رادیو تار می‌زند. آذری می‌زند. پنجره باز است و سرمای آبان ماه داخل می‌ریزد. یک نفر پشت پنجره آواز می‌خاند. دست‌هایم می‌لرزد. تبریز می‌لرزد. شیشه‌ها نازک شده‌اند. آنجا ایستاده‌ای و نگاهم می‌کنی. رادیو را تووی گوشم فشار می‌دهم. یک نفر تار می‌زند. دست دیگرم را روی دهانم فشار می‌دهم. صدای آواز با صدای تار تووی سرم کش می‌آید. پنجره می‌لرزد. به کوه‌ها نگاه می‌کنم. آن طرف پشت ساختمان‌ها. پشت شیشه‌های مات. عینالی. دست‌هایت سرد می‌شود. دست می‌کنی تووی جیب‌هام. وقتی سنگفرش کنار استخر را دوتا یکی می‌کردی. نگاه می‌کنم به استخر. آب تاریک است. چشم‌هام می‌افتد کف استخر. یک نفر تووی کوچه‌های قره‌آغاج آواز می‌خاند. رادیو را نزدیک‌تر می‌برم. کوه‌ها می‌چسبند پشت شیشه. از لای در سرما می‌ریزد داخل. نگاه می‌کنی. یک نفر تار می‌زند. آذری می‌زند. عون بن علی. تا نوک کوه چقد راه است. دستم را روی چشم‌هایم فشار می‌دهم. تبریز تووی صورتم می‌رود. این رادیو باید صدا داشته باشد. یک نفر باید تار بزند. یک نفر باید تووی کوچه‌ها راه برود و از سنگفرش‌ها عبور کند. سنگفرش شهناز. سنگفرش استخر. سنگفرش حیاط. حوض شاه‌گلی. یک نفر باید تووی استخر غرق شده باشد. شاه شاه شاه. موج‌ها روی رادیو می‌لرزند. بیا. بیا تبریز را از روی شانه‌ام بردار. بیا دست فرو کن تووی این کثافت و روزهای بهتری بیرون بکش. دست بکن تووی حلقم دست بکن توی صدایم توی موج‌ها دست بکش روی چشم‌هام روی زردی‌ی چشم‌هام. بیرون بکش بریز روی سنگفرش روی سنگ. بیا دست بکن تووی صورتم و دختربچه‌ای بیرون بکش با زنبیل خالی در کوچه‌های کاهگل. بیا بکش بیا دست من نمی‌رسد به کوبه‌ی در بیا مادربزرگ در بگشا و چشم‌هایم را پر از فندق کن. پر از آلبالوهای آن درخت دور و بلند ِآن طرف حیاط. بیا مادربزرگ غصه دارم. تو که غم را خوب می‌دانستی. تو که سلانه از زیرزمین نفت می‌آوردی و برای شاه فاتحه می‌خاندی. دستت را بیاور و مرا از این روزها بیرون بکش. من هنوز بچه مانده‌ام. هنوز تازه‌ام. اسمم را گذاشته بودی سولماز یعنی ناپژمردنی. ولی من دختر نشدم. من تپیدم مادربزرگ. تپیدم و تووی اتاق‌های تاریک پای دیوارهای نم کشیده زانو زدم و رادیو را روی سینه‌ام فشار دادم و روزها و رویاها و رفقایم را به خاک بافتم. حالا بلند می‌شوم. تو فقط بیا و بنشین و دستی در کار کن. من بزرگ می‌شوم. قدر تمام این کوه‌های بق کرده. قدر تمام این برف. من که زمستان خودم‌ام. زمین خودم. ببین.
تو فقط بیا. بیا پیچ رادیو را باز کن
 ای ساده‌دل ای رنج
ای چشم‌های نمناکت فندق سوخته.
بیا دور جوراب‌هایت کش بینداز و برای شاه فاتحه‌ای بفرست.


از یاد-داشت‌ها
از آبان هشتاد و نه
از تبریز 
.

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

رفتن. خاب‌ رفتن.



زیاد بود. برای چشم‌های من. برای چشم‌های کوچک غمگین من. چشم‌های گریزان من پشت غبار عینک. پشت موهایم که می‌زدم از روی ابروهایم کنار و حلقه‌ی اشک-خند. های! بیدار باشید تمام آدم‌های دور این ویرانه. بدانید کاش. برای من زیاد بود. برای آن‌همه چشم‌ که سُر خوردند تووی دهن‌های مختلف. سایه خوردند پشت صداهای ترس‌خورده. بی اشک. غلتیدند تووی خنده‌های قاب گرفته‌ی محو. برای خندیدگان. زیاد بود خیلی. های بیدار ماندگان. خرابه‌ها. فرو ریزندگان ِخندان. ترس‌های پیچیده تووی کلمات. روزهای برگشته از من از ما. روزهای برگشته از گاوخونی. صداهای مات پشت هشتی‌های اصفاهان. اشک‌های مشت شده روی زانو تووی زاویه‌های تاریک. پشت به نورهای لرزیده در عصر طاق‌های شکسته‌ی کبود ِمسجد. بغص‌های غلتیده تووی کف-موج ِبی‌صدای ساحل دوردست شمال. گرگ و میش‌های تنها پشت بال بال ِبلور پرستو در صبحی از شهسوار. میان کوچه‌های تاریک شب در گذری شبانه از دلیجان. از قزوین . باغ‌های خشک و چاه‌های معلق. از صدای دور باری‌ها تووی جاده‌های دورتر. از خط سفید ممتد. دراز روی جاده‌های بی‌مقصد. از کریمخان و غم-دود خاطرات. از من که زیاد بود. که چشم نداشت و زیاد بود و چشم نداشت و همیشه خنده بود پسرکی خنده بود تووی هیاهوی خنده‌ها با چاله‌یی بر گونه و سکوت. که برای من. ای آشنای ساکت من من. برای من که برای من آن‌همه ناخن. برای چشم‌های کوچک من. زیاد بود. برای چشم‌های من. برای بیهوده این کلمات. برای چشم‌های ترسیده-خیس این کلمات. که ویرانشان باید. برای نون خ واو. برای ب. برای خاب و تراش آن‌همه ناخن. آنه‌همه خوناب ِاشک و شرم. زیاد بود. در این صبح ِباد. برای چشم‌های من. آن‌همه ناخن. آن‌همه ناخن. آن‌همه ناخن.


پی‌نوشت: ور آر یو.


۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

از یک کامنت ِهنوز نامنتشر

من آن خاک وفادارم
که از من
بوی مهر آید
وگر بادم بَرَد
چون شعر
هر جزوی به اقصایی



بچه که بودم پدربزرگم خونه‌‌یی داشت تووی محله‌ی قره آغاجِ ِهمین تبریزی که حالا به من برگشته بعد این همه سال. خونه قدیمی بود با پنجره‌های بزرگ ِدری‌ی لچک‌دار و دورتادور اتاق. شب‌ها تووی اتاق آقاجون می‌]خابیدم من. از همون موقع‌ها کابوس می‌دیدم و به گریه بیدار می‌شدم هر شب. بعد هر شب آقاجان بود. لحاف گرمش بود کنار پنجره‌های بزرگ و ماه تمام و دیوانه بود و غوغای باد تووی درخت‌ها بود و شب‌های سرد و تب‌دار تبریز. آقاجون منو می‌ذاشت لای پاهاش. لحاف رو می‌کشید تا زیر چونه‌م، و برام بوستان می‌خوند از شیخ. امی و بود و مکتب نرفته. خودش خونده بود گلستان و بوستان رو و خوندن یاد گرفته بود. بعد ازاین که دیگه سراغ حجره‌ش توو بازار نمی‌رفت و بازنشست شده بود، یه روز که داشته حیاط یه خونه‌ی دیگه‌ش که خالی‌ و متروکه بوده رو تمیز می‌کرده قلبش وایساده، با صورت افتاده توو فرغون و مرده. جنازه‌شو گذاشتیم توو قبر. سبک شده بود. بابا یکبرش کرد رو به قبله و در گوشش خوند. بعد روش خاک ریختیم و یکی قرآن خوند و همه گریه کردن. من خشکم زده بود. دهنم مزه‌ی خاک می‌.داد. گریه نکردم. نمی‌دونم چرا با اینکه سنی نداشتم. بعدش ازون خونه ترسیدم. از راهروهاش از اتاقاش. از رخت‌خابی که همیشه تا شده بود زیر همون طاقچه. از حیاطش که دیگه تووی درختا و علفای هرز غرق شده بود. خونه رو فروختن. برگشتیم اصفاهان. همچی عوض شد. من بزرگ شده‌م. مرد شد‌ه‌م. هنوزم گریه نکرده‌م هنوزم کابوس می‌بینم هر شب و 
سعدی می‌خونم. 

این طعم خاک اما نمیره از توو دهنم هیچوقت.





نیمه‌شب پنج‌شنبه سوم مرداد نود و دو
تبریز/خانه‌ی باد و ملال


و میترا، که جان ِهمیشه است و 
این روزها جان ِخاطره‌بازی
.


۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

اسم‌ها


...
فرو افتادن، بازگشتن، خواب خویش را دیدن،
حیات دیگری داشتن که خواب مرا ببیند،
چشمان آینده‌ی دیگری، ابرهای دیگری، مرگ دیگری را مردن-
این شب تمام آن چیزی است که من احتیاج دارم،
و این لحظه که لاینقطع باز می‌شود و بر من آشکار می‌سازد
که کجا بودم، که بودم، که اسم تو چیست،
که اسم من چیست:
                       آیا برای تابستان
نقشه‌ای طرح می‌کردم - و برای هر تابستان -
ده سال پیش در خیابان کریستوفر
با فیلیس که یک جفت چال روی صورتش داشت
که گنجشکان می‌آمدند از آن نور بنوشند؟
آیا
 کارمن در رفورما به من گفت
«هوا ملایم است؛ اینجا همیشه مهرماه است»
یا با دیگری سخن می‌گفت
آیا من چیزی از خودم در می‌آورم که کسی نگفته است؟
آیا این من بودم که در شب ِخیمه بر افراشته‌ی آکساکا راه می‌رفتم،
چونان درختی سیاه و سبز،
مانند بادِ دیوانه با خودم حرف می‌زدم
و چون به اطاقم بازگشتم - همیشه یک اطاق -
آیا این من بودم که در آینه خود را می‌دیدم؟
آیا بر آمدن آفتاب را از هتل ورنت دیدیم؟
که با درختان شاه بلوط می‌رقصید،
وقتی گیسوانت را شانه می‌کردی گفتی -
«حالا خیلی دیر است»
و من لکه‌هایی بر دیوار دیدم و چیزی نگفتم؟
آیا با هم به برج رفتیم و خورشید را
که به پشت صخره‌ها فرو می‌رفت دیدیم؟
آیا در
 بیدارت انگور خوردیم؟ آیا در پروته
جوز خریدیم؟
                اسم‌ها، مکان‌ها،
خیابان‌ها و خیابان‌ها، چهره‌ها، میدان‌ها، خیابان‌ها
ایستگاه‌های راه‌آهن، پارک، اطاق‌های تک‌ نفری،
لکه‌های روی دیوار، کسی گیسوانش را شانه می‌زند،
کسی در کنار من آواز می‌]خواند کسی لباس می‌پوشد،
اطاق‌ها، مکان‌ها، خیابان‌ها، اسم‌ها، اطاق‌ها،
...


از "سنگ آفتاب"/ اکتاویو پاز
ترجمه‌ی احمد میرعلایی

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

تب‌ریز. صبح ِتب‌ریز.





لرزیدن تووی زاویه‌های ترمینال. کمردرد. اتوبوس ارزان. افتادن. تشنج. کریمخان و بدرود ای روزهای خوب گذشته. ای روزان و رفیقان گذشته. شب-صداهای عبور از کرج. هلهله‌ها و باده‌ها. ونک و تاب تاب ام.تی.زاین با گربه‌ی گسپر نوئه. خداحافظ چهارراه غم‌انگیز استانبول. سلام بادهای بومی. سلام تلخی‌ی عبور.









پ.ن: خانه‌ی تاریکی


۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

یاد


عکس‌ها افسرده‌اند اسماعیل
انگار چشم‌های زمان بر آن‌ها گریسته‌اند
عکس‌های بعد از مرگ هستند اسماعیل
.


۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

Cemal Süreya

عکس

در ایستگاه
سه نفر:

مرد
زن
و کودک

دستان مرد در جیب‌اش
زن دست کودک را گرفته است

مرد، غمگین
  غمگین، مثل ترانه‌های غمگین

زن، زیبا
زیبا، مثل خاطرات ِزیبا

کودک
مثل خاطرات ِزیبا غمگین
  مثل ترانه‌های غمگین زیبا
.


از پشت شیشه

وقت خروج از میخانه
از پشت شیشه
به جایی که نشسته بودم نگاه کردم

پاکت سیگارم را روی میز جا گذاشته‌ام
درست مثل من
روی صندلی
جای خالی‌ام نشسته است

دستی بر پیشانی
درست مثل من اما،
کمی اندوهگین‌تر آیا؟
وقت نشستن آیا
کمی بیشتر قوز نمی‌کند؟
کمی بیشتر شبیه نیست به پدرم؟


از پدرم یکسال بزرگترم
و باد
     چون هیاهوی جشنی
تکان می‌دهد بارانی‌ام را
.


مرا ببوس، بعد به دنیا بیاورم

حالا
شرم است خوشه‌چین
در خوشه‌های کودکان موطلایی

از دشت
بوی یاس ِچشم‌ناگشوده‌ای از دشت
  می‌چرخاند آن خورشید کوچکمان را

سر می‌رود از خانه‌ها، از بهار‌خواب‌ها
می‌آید و بر صدایم می‌نشیند

خارزار ِنرم صدایم
خارزار ِرنگارنگ صدایم

و برای پرندگان
عاج چون رفتار ِبادها
کوه چون اسکلت ِخورشید
در میان مجسمه‌های چوبین
کودک ِدریا، بزرگ 

خون می‌بینم، سنگ می‌بینم
میان تمام مجسمه‌ها

بختک، نیم‌گرم، ناشناس.

سر می‌رود از کندوها
شیره‌ی بی‌خوابی.

مادرم
وقتی کودک بودم مرد
مرا ببوس
بعد به دنیا بیاورم
.



جمال ثریا/1984
ترجمه‌:::‌ ک.ص